قصهی روشنایی: مزهی آب
🌕 قصهی روشنایی: مزهی آب
درد…دردی که با بودنش، مزهی همهچیز را از من گرفته بود.از استخوانم تیر میکشید، راه رفتن سخت شده بود، خواب دیگر پناهی نبود،و غذا خوردن… بیمزهترین کار دنیا.هیچ چیز دیگر، خوشی نداشت.به دنبال ذرهای انگیزه در درونم…