قصه‌ی روشنایی: مزه‌ی آب

🌕 قصه‌ی روشنایی: مزه‌ی آب

درد…
دردی که با بودنش، مزه‌ی همه‌چیز را از من گرفته بود.
از استخوانم تیر می‌کشید، راه رفتن سخت شده بود، خواب دیگر پناهی نبود،
و غذا خوردن… بی‌مزه‌ترین کار دنیا.
هیچ چیز دیگر، خوشی نداشت.
به دنبال ذره‌ای انگیزه در درونم می‌گشتم و مدام به خودم می‌گفتم:
«این هم می‌گذرد… فقط بگذرد.»

اما در میان آن هیاهوی درد، ناگهان یاد کودکانی افتادم که با سرطان می‌جنگند،
یاد کسانی که علاوه بر درد، دغدغه‌ی دارو و هزینه و تنهایی دارند.
آنجا بود که با خودم گفتم:
«شکر، هنوز توانش را دارم… شاید این درد پیامی دارد. شاید باید بشنومش.»

روزها گذشت.
سه روز بعد، وقتی جرعه‌ای آب نوشیدم، مزه‌اش فرق داشت.
آب، طعم زندگی می‌داد.
با همان جرعه، اشک در چشمانم جمع شد و زیر لب گفتم: «خدایا، شکر. مزه‌ی آب برگشت.»

روز چهارم، خواب شبانه‌ام کمی آرام‌تر شد.
روز پنجم، توانستم چند قدم راه بروم، و آن قدم‌ها زیباترین کار دنیا بودند.
در آن لحظه فهمیدم: من زنده‌ام، و همین کافی‌ست.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم ساده‌ترین کارها، مثل نفس کشیدن، نوشیدن آب یا قدم زدن،
روزی برایم چنین لذت‌بخش شوند.
حالا هر لحظه را می‌نوشم،
جرعه‌جرعه، با آگاهی، با شکر.



تو چی فکر می‌کنی؟
آخرین باری که از ته دل، مزه‌ی زندگی رو چشیدی کی بود؟
#قصه_روشنایی
@noghteh_maks

💬 صدای تو شنیده می‌شود…

در این پروژه، به دنبال روایت‌هایی هستیم که از دل درد و رنج، به معنا رسیده‌اند.

نه فقط بیماری، بلکه هر تجربه‌ای که تو را شکسته، ساخته، یا بیدار کرده…

 

🔹 اگر از دل بیماری،

🔹 یا از میان یک رابطه‌ی سخت و پرزخم،

🔹 یا در فقدان یک عزیز،

🔹 یا با عبور از اضطراب، افسردگی، مهاجرت، شکست یا هر رنج دیگری،

به خودت نزدیک‌تر شدی، چیزی را فهمیدی، رها شدی یا هنوز در مسیر رهایی هستی…

دعوتت می‌کنم داستانت را با ما به اشتراک بگذاری.

در همین بخش، می‌تونی قصه‌ات را بنویسی.

فقط لطفاً اشاره کن که:

آیا مایلی با نام خودت منتشر شود یا ناشناس بماند؟

🌱 صدای تو ممکن است نوری باشد در دل تاریکی کسی دیگر…

تو راهی، و راه با تو آغاز می‌شود.
© نقطه مکث – جایی برای مکث در مسیر آگاهی.

دیدگاه خود را بنویسید...

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.