صندلیِ روبه‌رو

(روایت شماره 2 از مجموعه «صدای زندگی»)

این داستان بر اساس یکی از تجربه‌های واقعی همراهان مسیر آگاهی نوشته شده؛
با حفظ کامل حریم شخصی و ویرایش جزئیات برای صیانت از فرد.
هر روایتی در «صدای زندگی» بازتاب تکه‌ای از سفر انسان به سوی خودش است.


لحظهٔ روبه‌رو شدن

پاییز ۱۳۹۰

وقتی وارد اتاق شد، نگاهش میان دو حس معلق بود:
اشتیاق برای رهایی… و ترس از روبه‌رو شدن.

آرام روی همان صندلی نشست؛ صندلی‌ای که پیش از او انسان‌های زیادی روی آن گریسته بودند، اعتراف کرده بودند، یا بالاخره صدای واقعی‌شان را پیدا کرده بودند.
اما صندلی روبه‌رو—صندلی خالی—جای دیگری بود؛
جای کسی که باید با او روبه‌رو می‌شد.

با صدایی لرزان گفت:
«نمی‌فهمم چرا نمی‌تونم ببخشم. چرا هنوز که هنوزه، فکر می‌کنم اگر حرف بزنم، اگر “نه” بگم… تنهام می‌ذارن.»

سکوت کردم تا خودش ادامه بدهد.

چشم‌هایش به زمین دوخته شد؛ همان‌طور که سال‌ها خواسته‌ها و تصمیم‌هایش را به زمین دوخته بود.


زخم پنهانی که اسمش “عشق” نبود

گفت:
«سال‌ها صبر کردم… می‌گفتم معنویت یعنی سکوت. یعنی از خودم بگذرم.
ولی حقیقت اینه… از خودم که گذشتم هیچ، از درد خودم هم فرار کردم.»

با گفتن این جمله، درد اصلی خودش را بالا آورد:
ترسِ تنها ماندن.
ترسِ دوست‌داشتنی نبودن.
ترسِ دیده نشدن.

ترسی که سال‌ها خودش را به شکل «نیاز» نشان داده بود:
نیاز به تأیید، به پذیرفته شدن، به این‌که “آدم بد” نباشد.

بعد آرام ادامه داد:
«بخششی که می‌گم… اصلاً بخشش نبود.
می‌ترسیدم اگر نبخشم، اگر حرف بزنم، اگر بایستم… اون رابطه، اون آدم، اون امنیت ظاهری رو از دست بدم.»


صندلی خالی که خالی نبود

از او خواستم چند لحظه فقط به صندلی روبه‌رو نگاه کند.
صندلی خالی‌ای که قرار بود «دیگری» روی آن بنشیند.

اما حقیقت این بود:
دیگری مهم نبود—زنی که باید با او حرف می‌زد، خودش بود.

گفتم:
«تصور کن نسخه‌ای از خودت، همون که سال‌ها خواسته شنیده بشه، روی این صندلی نشسته.
به اون زن چی می‌خوای بگی؟»

ناگهان جمله‌ای افتاد وسط اتاق؛ مثل سنگی در آب راکد:

«خسته‌ام… از اینکه همیشه خودمو حذف کردم تا کسی ناراحت نشه.»

اشک از گوشهٔ چشمش لغزید؛
نه اشک شکست، اشک حقیقت.


لحظهٔ چرخش

نگاهش را بالا آورد و گفت:
«فکر می‌کردم بخشش یعنی چشم بستن…
اما الان می‌فهمم من نمی‌بخشیدم؛ من خودمو نادیده می‌گرفتم.
می‌ترسیدم تنها بمونم.
می‌ترسیدم ترک بشم.»

همان‌جا بود که نقطهٔ چرخش اتفاق افتاد—لحظه‌ای بی‌سروصدا اما عمیق:

«من باید اول خودم رو ببخشم…
برای تمام لحظاتی که به جای صدای خودم، ترسمو انتخاب کردم.»

آن لحظه، صندلی روبه‌رو دیگر جای دیگری نبود؛
جای خودش بود—خود واقعی‌اش.

پایان جلسه آرام‌تر بود:
نه سبک، نه بی‌درد، فقط صادق‌تر.
و صداقت همیشه آغاز رهایی است.


نقطهٔ مکث | جایی برای تأمل

۱) در کدام بخش زندگی‌ات سکوت کرده‌ای چون ترسیدی، نه سکوت از سر آگاهی؟
۲) چه ترسی در تو شبیه «نیاز» رفتار می‌کند؟ (تأیید، عشق، امنیت…)
۳) اگر صندلی روبه‌رو برایت گذاشته شود، چه نسخه‌ای از تو روی آن می‌نشیند؟
۴) کدام بخش از خودت هنوز منتظر شنیده شدن است؟
۵) اگر امروز یک «نه» آگاهانه بگویی، چه تغییری آغاز می‌شود؟


برداشت امروز من از این روایت

«گاهی ترس، لباسِ عشق می‌پوشد؛
و رهایی از همان‌جایی آغاز می‌شود که حقیقت را از نیاز جدا می‌کنی.»


صدای زندگی تو مهم است

اگر بخشی از زندگی‌ات را داری که حس می‌کنی روایتش می‌تواند چراغی برای دیگری باشد،
می‌توانی داستانت را—به صورت متن یا صوت—برای ما بفرستی.

ویرایش و بازنویسی با ماست.
حریم شخصی کاملاً حفظ می‌شود.
انتشار می‌تواند با نام واقعی، مستعار یا بدون نام باشد.

کانال تلگرام نقطه مَکث:
https://t.me/NogteMaksRoshanai


امضاء

©2025 نقطه مکث
©2025 Nokteh Maks

دیدگاه خود را بنویسید...

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.